امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

40 روزگی تولد جوجو

سلام پسر قشنگم مست و ملنگم امروز شدی  روز تموم  40 روزگیت مبارک قند عسلم  چقدرم تند تند گذشت عزیزم مامان بابایی امروز برات مراسم چله شوران میگره ولی متاسفانه من و بابایی چون سر کاریم نمیتونیم تو مراسم باشیم  ببخشید ما رو عزیزم عوضش من یه نقاشی برات کشیدم که از طرف من و بابایی تقدیمت میکنیم ایشاله بعدا برات جبران کنیم عزیزم  فعلا اینو داشته باش تا بعد مامان من هم برات نذر کرده 40 روزگی تولدت آش رشته درست کنه که خوب باز ما نیستیم ولی گفتش براتون میفرستم دیرو من و بابایی رفتیم دو دست لباس برات  گرفتیم که مامان بابایی امروز تنت کنه مبارکت عزیزم اینم عکسش راستی عزیزم چهارشنبه پیش برد...
11 شهريور 1393

میلاد حضرت معصومه و روز دختر مبارک

برآيينه جمال داور صلوات بر روشني چشم پيمبر صلوات برحضرت معصومه فروغ سرمد بر دسته گل موسي جعفرصلوات دختران فرشتگانی هستند  از آسمان برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . .   ...
5 شهريور 1393

امیر مهدی در قنداق

سلام عشق من خوبی عسیسم وای که صبح با چه زحمتی ازت دل کندم اومدم اداره دلم برا دیدنت پر پر میزنه  عشق مامان امروز شدی  ماه تموم یک ماهگیت مبارک عزیز دلم چقدرم تند تند گذشت نفس مامان تو این یه ماه چقدر اذیت شدی من برات بمیرم ولی عیب نداره عوضش قوی میشی اولین روز که تو بیمارستان بخاطر سردی دست و پات کبود شد و بستری شدی بعدش هم زردی گرفتی و بعد از اون هم که سرما خوردی  کاش همه درد و بلاهات  به جون من بیان اخه تو خیلی کوشولویی  البته خدا رو شکر الان خوبی و فقط کمی سرفه میزنی  ایشاله یکی دو روز دیگه خوب خوب بشی   عصری اگه بابایی زود از سرکارش برگشت برات جشن کوچیک یک ماهگی میگیریم عزیزم ...
1 شهريور 1393

روزهای جوجو

سلام جوجوی عزیزم قند عسلم دلم برات تنگ شده   میخوام برات تعریف کنم این هفته چی شد  مامانی برات بگه که چهارنشبه هفته پیش صبح که از خواب پا شدم گلوم میسوخت اولش فکر کردم شاید گلوم خشک شده بعدش با خودم گفتم وقتی خواستم دست و صورتمو بشورم آب نمک غرغره میکنم که اگه سرما خورده باشم بدتر نشه ولی متاسفانه یادم رفت  وقتی اومدم اداره صبحونه با همکارام سیب زمینی سرخ شده خوردیم که متاسفانه گلو دردم رو یادم انداخت طوری که ظهر رفتم خونه صدام گرفته بود عصرش  خاله لیلی و دایی مجتبی اومدن دنبالمون رفتیم خونه مامانم اینا اونجا که صدرا و عسل و مامان صدرا و مامان خودم سرما خورده بودن منم یادم افتاد و رفتم آب نمک غرغره کردم مامانم...
28 مرداد 1393

روزهای امیر مهدی

  پسر قشنگم مست و ملنگم   دلم برا ادا هات تنگ شده وقتی میخوابی خیلی ناز میخوابی تقریبا بیشتر روز رو خوابی و شبها کمتر میخوابی شیطون شدی میخوای اذیت کنی وقتی گشنت میشه که بلوا راه میندازی و وقتی  میخوای شیر بخوری  با حرص شروع میکنی به شیر خوردن وای  که عاشق این حرکتت هستم که با حرص شیر میخوری فقط من چشمات میبینم که چه جوری گرد میکنی  هر وقت میخوام این حرکتت رونشون کسی بدم آروم میشی و دیگه این کار نمیکنی عزیزم پنج شنبه با بابایی رفتیم درمونگاه  اونجا قد و وزنتو گرفتن خانم دکتر هم معاینت کرد و هزار ماشاله همه چیت خوب بود فقط خیلی اسرار داشتن که شیر خودمو بهت بدم هر چقدر هم توض...
22 مرداد 1393

زن

از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود 6 روز می گذشت... فرشته ای ظاهر شد و گفت : چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟؟؟!! خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیده ای...؟؟؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند... باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند... دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد... بوسه ای داشته باشد ک بتواند همه دردهارا , از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند... او میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند... فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: اما پروردگارا او را خیلی نرم آفریدی. خداوند : بله نرم است اما او را سخت هم ...
21 مرداد 1393